آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
عشق
لینک ها
عشق
دمی با من باش
آسمان آبی
کافی نت گیم نت ایلیا
سایت آموزشی ویژوال بیسیک
سارای سرگردان
هرچی دل تنگت میخواد بگو
فرستی برای عاشق شدن
مریم
محبت ازلی
من و داداشی
همنوا با خلق خدا
دوست من
نگاه باران
لبخند خدا
فریبا جان شاعرم
پرواز صورتی
تنها
ایران سهراب
ابزار رایگان و کدهای زیبا برای وبلاگ
محمد
دمی بامن باش
آرشیو پیوندهای روزانه
نینیم نه نداش سالم
قارداشینن داداش قالم
بو یولا . عمریمی کول ایلدم
بیلمدم جاوانقان نجیلدم
یامانی گونلر الدم بَی گونومَ
سخت گچردم حاسادگونلراوزومَ
ای فلک بیز هامیمیز قارداشیدق
دار یرده . بیر بیرن یولداشیدق
هچ گرمیشن باش بینن آیری توشه؟
قارداش . داداشـــنن قانین ایچه ؟
شنبه دوم خرداد 1388-10:37 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

ما که بدین کار عجولانه که رفتیم
راهی نشدو مجبور به این خانه برفتیم
لکن قدری صبرنکردیم و زاین حال برفتیم
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387-10:52 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

درجمع عشاقانی وهم بی شک توهم عاشق شدی
این جمع عاشق را ببین درعاشقی حتماْ توهم لایق شدی
فرداکه غم درچهره ات بینم نمایان می شود
این غم چه شیرین می شود نه پایان می رسد
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387-11:35 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

تورفتی ومن . تواین زمونه موندم
واسه دل غمینم کمی غزل می خوندم
چرا نموندی بامن زمن جدا شدی تو
نرفته ای زیادم چه بی وفا شدی تو
شبا چه بی ستارست برام نوری نداره
زندگی بجز تو، واسم معنی نداره
تمام زندگیمو بپای تو گذاشتم
برام نمونده باقی همه هستیمو باختم
برای مردن حتی ندارم اعتنایی
ندارم آبرویی نمونده اعتباری
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387-11:47 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

عشق را در تنگنای زندگی باید شناخت
زرب وتار در موقع دربندگی باید نواخت
عشق اگر واقع بماند رنج ها باید برد
عشق اگر عاشق بماند نازها باید خرد
در میان عشق و مستی رازها بنهفته است
رازهایی همچولیلی و فرهاد ها گفته است
عاشقان را رنج وغم های زیادی بایدش
سوی آن بیچاره هم می رود مرگها شایدش
ای عجل مهلت بده تا عاشقی مزه کنیم
پیرهن کهنه درآریم و ز تن تازه کنیم
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387-9:8 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

این شعر برای دوره اواخر مجردیمه
چه دوران فلاکت زمن می گذرد
قهر و آشتی و رفاقت زمن می گذرد
همه چون زور بگویند که برو زن بگیر
همسری نیمه خود راکه ازاین تن بگیر
چون تلاشی کنم و راه به جایی نبرم
که اسرار و صداها به پایان ببرم
کم سخنی. با خدایم بزنم
مشورت با. رفیقان بکنم
راه به جایی ندارد که ندارد
اشکم از چشم هم اکنون ببارد
در همین حال هوا بودم و فکر می کردم
سرکارم هر که را راه می نمودم کم کم
دختری با پدرش آخر وقت پی کارآمده اند
کاربه انجام رسیدو قصد رفتن شده اند
هادی وحامد بخواهند که روند دنبالش
نام ونشانی بپرسند بدانند همه اقوامش
من اجازه ندادم که روند آنهارا
که اسیرم شود آن دخت جمال زیبا را
یک دو روزی بگذشت همه دشمن شدند
بستگانم سرموضوع بامن . در گیرشدند
طاقت من سر برآمد که شدم خارج شهر
به تهران سفرم شد رفتم از کوی وکمر
رفتم از شهر خودم تا که هوا تازه کنم
راه حل و به این مشکل خود چاره کنم
گریه کنان راه بیافتادم ونزد خواهر
شکایت برم از این همه ی هفت برادر
ناگه آنجا که بودم تلفنی زنگ بخورد
قصه ماهم صفحه ای برگ بخورد
ادامه دارد
یکشنبه یازدهم اسفند 1387-18:17 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

ای که شرابی بخوری مست شوی
با همه جهل و جهال همدست شوی
تن خود این ور آن ور بکنی رقص کنی
دل هر دختر پسری بیرون بکنی
حال مستیت خواهد گذرد
این تورا به مرگ نزدیک ببرد
پس برو می بخور از باده پاک
این طلا را . بکن از این دل خاک
مست شو از جانب دلداده خود
ازشرابش بگیر . ببر خانه خود
هرکس نتواند که شود مست میش
دل دریایی بخواهد که رود سوی پیش
پس بگردش پی صاف کردن دل
تا نشوی نزد دلت خوار و خجل
شنبه سوم اسفند 1387-15:53 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

عجب ای دل تو هم حوصله داری
بعد گذری به سرم بلا میاری
عاشق شده ای خبر نداری
بر سر منم منتی گذاری
دیر است برایت عاشقی دل
اینهمه نکن زمن کارارو مشکل
زندگی کنم مرا چه این کار
غم زندگی بس است نه این غم یار
شنبه سوم اسفند 1387-10:58 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

درخانه خود عاشق دیوانه شدم من
عاشق و رسوای تو بیگانه شدم من
نیمه شبان بود که بردی دلکم را
به سوالش کشیدی همۀ حیثتم را
به دنبال توبودم همه وقتم
ز ویرانه کشیدی همه بختم
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387-15:4 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

ای که رفتی و زما هم بگذشتی به سلامت
نتوانم که بگویم حرفی از روی خجالت
حیف ندانی چقدر دوست بدارم
آن تن زیباکه درآخر ننشیندبه کنارم
هر بار بینم همش آن آه کشم من
از تماشای رخش. مدهوش شوم من
ای بیا کم کمکی با من غمگین گذری کن
چند سحری . مدتی هم بدسپری کن
آغوش من ازجود توخالیست، صد حیف
آغوش بگیری تومرا بشود هزاروصدکیف
گردوست بداری. به منم چاره بیندیش
تا نشوم خسته و فرسوده ازاین بیش
انتظارت کشم وخواهم کشیدتاکه بیایی
تادل از زندان کشی. بیرون درآیی
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387-15:36 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

کاش بر دلم آگاه توبودی
برچشم دلم دیدگاه توبودی
از حال دلم خبر توداشتی
با آمدنت مرحمی می گذاشتی
ای پیش منو من از تودورتر
بینا زمن و من از تو کورتر
آمده ای چاره کنی ززخمم
دیر آمدی و بدان که رفتم
چهارشنبه نهم بهمن 1387-15:55 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

درحال قدم زدن بودم نا گاه کسی صدایم زد به عقب برگشتم دیدم غم است آمده بود تا با من همراه شود و از آن روز همنشینم غم شده

مدتی پیش درآن کوچه شهر چه پا می زدم
یار خودم را این درو آن در صدا می زدم
ازدرودیوارصدا آمدوازیار نیامدسخن
وای در این کوچه تنهایی چه آمد به من
صدا آمداز پشت درختی به گوشم رسید خیره شدم تاآن که به نزدیکم رسید
حس عجیب ، انگار یارمن بود
یارمن یارمن
کسی نبود جز غم
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-8:25 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

افتاده ام میان دو دیوانه دردرودیوار بلند این خانه
راه فرارم نیست به کجا ای شانس نظری به ماکن بیا
چندسال منتظر راحتی حیف نیست سهل مرامدتی
ای کاش مرا مرده بودم تمام سختی باخود برده بودم
موی به سرم مانده تک تک دگر هیچ نمانده برایم شکلک
مغزو سرم همه گچ شد آرزوهایم یکی یکی پوچ شد
چه رویا باخود گفته بودم چه خیال ها زخود کرده بودم
رفت تمام فرصت خوبم مدتها حرص بیهوده خوردم
نیست مرا نتیجه هم اکنون خربزه نشود همچوتکه ای نونپنجشنبه بیست و یکم آذر 1387-19:20 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

درگرودارچرخش این روزگار چشمم بخورد برزنکی بی قرار
جویا شوم ، بس ازاوحال وکار سخن از وی .بربکنم نیمه کار
دخترکی بود بوقتش چوشیر زبرو زنگ و زجنگش دلیر
مسخره کردن شده بود کار او کاخرکه درآمد زعمل شوروبو
خسته شد از مسخره دیگران شد زدلش همچو موش. ناتوان
رفت که شوهرکند،خوشبخت شود سلطان شودو وارث آن تخت شود
روزبه کامش بودوکامش شیرین جمع بشین و همه قربون برین
نعمت بچه ،بگرفت ازخدا شاد بگردیدو بکردش دعا
شب و روز، سپری می شدش بچه آن. گل پسری می شدش
از بخت بد فاجعه ی روزگار سقف بریزد سرهمچین نگار
ساز مخالف زنده با همسرش آن که جداشد زاین همدش
ناگه که چه آمد سراین پادشاه چه کند بچه ی این بی گناه
مدتی ،پسرک رو پدر پروراند هم جامه بپوشاندوگرسنه نماند
پادشه از تخت. افتاده زمین پیش مادر رفته و کرده کمین
اندیشه کند آن کمکی حال خود دید چه آمد به سرش شادی مرد
رفت ودویدو درو دیوار و زد خواب نداشت و زره ای پلک نزد
رفتن و کاویدن آن شد ثمر منت و زاریدن آن شد اثر
بچه به پیشش ببرد آخرش دور شود مدتی از همسرش
صبح به صبح مهد و دبستان ببرد پیش رفیق و همه دوستان ببرد
سه شنبه دوازدهم آذر 1387-15:15 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387-12:56 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

در دل ما نیست بجز غصه غم حرف ندارم که زنم با توکم
درد دلم را به تو عنوان کنم بنده نا احل وگناهت منم
باز کمی آمده ام سوی تو غرق عطفت شوم از بوی تو
من چه کنم با همه این گناه در تب و تابم بکشم وای و آه
ای که بزرگی ، زهمه پرتوان خالق دنیایی و کامل جهان
رحمان و رحیمی زهمه بنده ات بخشش بکن این بنده شرمنده ات
توبه شکستم، نزد تو چون آمدم خجالت بشکم توبه ای از نوکنم
شنبه یازدهم آبان 1387-8:20 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

رفتم که شاید پیدا شود کلیدی پیدا نشد و باز گم شد کلیدی
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387-10:35 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

در بند همین عالمیم نیست مرا قدرتیم گر بود مرا صحبتیم شاید نشود اندکیم
جمعه پانزدهم شهریور 1387-10:26 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

زندگی شد جهنم ز تنم جگرم سوخت بله دیوانه منم
عقل وهوشم که ندارم زسرم پیر و فرسوده شدم خانه ویرانه منم
یاد جوانی بکنم غم بخورم حیف جوانی که گذشتی گل ریحانه منم
ای صفاچند قدمی سوی من آی شک نیست که همان بلبل مستانه منم
شاید بروی یا که نظر هم نکنی ولی افسوس بدان مرد این خانه منم
جنگ و تازی بکنم با همه کس چه بگویم که همان رستم شهنامه منم
ز قلاف تیغ کشم سر ببرم جماعت همه دانید جلاد ظلم خانه منم
به سراغم بیائید و بدادم برسید خط پــایــان همین نامه منم
شعر حاج مصطفی
چهارشنبه پنجم تیر 1387-11:27 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته


این مقام ساده نیاوردم بدست
خلق بدان دل برنجیدوکمرهم شکست
بگذاریدکمی آسوده بمانم
از قافله هم رد خود پس نمانم
گرزنی طعنه شکایت بکنی باکم نیست
چون که دانم بجز الله مرا حاکم نیست
پنجشنبه نهم خرداد 1387-16:31 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

چه کنم با غم این دور و زمان
که ندارد نر و زن جا و مکان
نتوان دل ببست بردل یک دخت جوان
آبرو هم ببردغیرت او بازگمان
هی نگاهی نکن و رات و برو
ره الله بگیر بیراهه نرو
توچه می خواهی از این عادت بد
بی غیرتی وبیشرفی تاچه هد
رو سری رو تو چتو سرکنی
ز پسر عقل و بدر می کنی
کمی غیرت بکن و شال و نپوش
زلف و بیرون نگذار جامه ببوش
یکشنبه پنجم خرداد 1387-9:2 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

توجهالت بکنی طعنه زنی
کاش بدی جایگهم کین همه زخمی نزنی
خسته ام نای ندارم به خدا
فاش گویم که تو همراه وفادار منی
کاش شویت بدهن تا که بزایی دوپسر
فرصت نکنی با من مسکین بزنی حرفی سخنی
تصویز منم بس بر تو آینه ایست
باز خوب منم تو زمن بدتر بکنی
یکشنبه پنجم خرداد 1387-8:51 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

قدرعنا، چشم درخشان چو شهلا داری
همچو اسبی هادی ، بین دختربازها تومیدان داری
نیم نگاهی سوی این دخترزیبا داری
بدنگاهی به مریم ، خواهرش فاطماداری
زطبیعت بروی چرخ بزنی با هلیا
تو و زهرا بکنی حرف و سخن تو ایلیا
درس و دانش نروی گر بروی با که روی
هم کنی چت با فرانک هم به سارا زربزنی
با که قراری بگذاری و روی
کی شود تو سوی میترا نروی
بس کن ای هادی زنجانی من
پند و اندرز بکن ازاین سخنرانی من
بگیردست کسی ،رو سوی آن راه خدا
بکن این خسلت بد ازروح وتنت زود جدا
راه تو هیچ ندارد ثمری
بجز از فحش به گورت نبری
پس بیا عقل کن و زن توبگیر
اینهمه چشمک نزن و نا مه نگیر
چهارشنبه یکم خرداد 1387-16:49 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

عمر گچدی لذتی آنامادم
آرزولار اورکده قالدی اونا بل باقلامادم
نه دیوم نه یازوم تک تکوزه
نه اشق . نه د گون سالدی بیزه
نینیک یازدی بیزه فلگین جوهر قلمی
دیلیمه ورد الدیم نینیم نم نمنی
گجه گندوز گچدی ساعت . آی و ایل
مصطفی آقلوو یغ اوزو چاره یی بیل
دد وو ساخلامادین گدی گو
الله سنه یالوارام اونو قوی یاخچی او
ایشلدوک چورک آپاردیگ اومیزه
داوامیز یوخیدی قربان اولارام بیربیریزه
گون گچردی گنه آیلار دولانردی
ننه میز قیزو اوقلان تویونا تز چالشردی
بیرقزی وردی اره کی گلن گتی او
حیف اولدی ننه ده گدی گو
هم آپاردی ننه نی هم ددنی
هم قویوب بوینوما بیر مسئلنی
ننمیزدن منه وار خاطرلر
یاده سالوب آغلیارام هر گجه لر
وصیت سنه اولسون گوزل اوقلان
سینه قاباق گز اله میدانی تولان
گجه آغشام ددی او یتیملری
قویما آیری توشلر او ایکی بنده لری
قویمادیم منت قالسون اولارین هر کیسینی
باش اوجا سالدم یولا اونان بیرینی
الله منه ورصبر دایانیم اوبیرسینه
گتیریم بیر حالال سوت امیش اوینه
شعر حاج مصطفی
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387-18:20 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

جاهلی آمد به سوی عاقلی
کرد اورا تمسخر در میان عاملی
عاقل بکرد عقل و جوابش هیچ نداد
از سکوت او جاهل برآورد جیق و داد
چه خوش گفت بزرگی درباره این نوع مثل
جواب ابلهان خاموشی است با یک مثل
شعر حاج مصطفی
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387-17:49 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

زیبا کده تو ندارد سخنی محو تماشای توگشتم همه دنیای منی
ای همدم چند ساله من حیف نشد بروی سوی آن خانه من
شب و روز گذشت و من و توباز بماندیم بر دل یکدگراما درخت گهن دوست نشاندیم
در دل من شعر نهادی وبرفتی چه کنم من هر بار ببینم رخ زیبای تورا دیوانه شوم من
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387-18:59 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

رفتم و دار دلدار نیاویخت مرا
تصویر زمان گشتم و رنگ دل دلدار نیامیخت مرا
فرش شدم پا به دلم بازگذاشت
دل من طاقت یک دم جدایی نداشت
چهارشنبه هفتم فروردین 1387-15:23 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

آتش خشم تو مرا جان گرفت
از جمله بسوزاند جگرم بی سرو سامان گرفت
چند سحریست باز مرا حال نیست
در دل من جایی خوش احوال نیست
کرده ام و کرده خود غافلم
شک ایست مرا دیوانه شدم یا که همان عاقلم
شعر مرا هیچ ندانند و ورق می زنند
گله از هیچ ندارم همه نیشم زنند
صحبت من راز دو چند ساله است
راز همان ساقی و پیمانه است
حیف توانی نیست بیانش کنم
این بغچه ی دل را بگشایم عیانش کنم
راز دلم را به که عنوان کنم
با راز دلم فرد دگر را چرا حیران کنم
پس بماند مصطفی در یاد تو
راز دل ارزنده است زر خری دیدی بگو
شعر خودم
شنبه هجدهم اسفند 1386-18:31 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته

سخنی در دل دارم ناگفتنی
نمی دانم به که گویم چه گویم یک دمی
سالها با خود می برم این بار را
دردهاو سخن خلوار را
جز خالقم کس نمیداند ازش
چاره چون او باید کند از برش
یا که باخود می برم این را به گور
یا که از نامه ها میشم بدور
شعر حاج مصطفی
دوشنبه هشتم بهمن 1386-19:38 | | مصطفی فلاحیان | گروه |لینک به نوشته


